اي گمشده...!!بگرد ،خودتو پيدا ميکني...






درباره نویسنده
اي گمشده...!!بگرد ،خودتو پيدا ميکني...
مسلم[23]
وقتشه.....تا عرش راهي نيست آماده اي...؟پر وا کن.... کم کم دلم از اين و از آن سير ميشود با چشم مهربان تو تسخير ميشود فرصت گذشت وقت زيادي نمانده است تعجيل کن عزيز دلم ، دير ميشود...
ID من
Email من

موضوعات وبلاگ

آرشيو وبلاگ
روزاي اول [4]
داستان هاي دلنوشته [6]
گاه نوشته ها [6]


با دلت گوش کن...


آمار بازدید
بازدید کل :3623

   

قسم به ذات الهي او خواهد آمد....


 



باشيم يا نباشيم او ميايد تا همه بدانند وعده خدا حق است و خدا خلف وعده نميکند...



نویسنده » مسلم » ساعت 9:1 صبح روز سه‏شنبه 22 مرداد 1387

يکي بود يکي نبود


زير آسمون پر فريب و دود


يه آقاي مهربون، که همه وجود اون خدايي بود


                                           ميون يه عده آدماي بد


مونده و تنهايي و يه دنيا درد


اون کيه؟؟ آره امام عالمه


اون کيه؟؟ آره ولّي خاتمه


اون کيه؟؟ آره شبيه حيدره، چقدر غريب و بي همسفره......


                          غريب چرا؟؟؟؟


واسه اينکه صبح به صبحِ جمعه و سه شنبه و هفته و ماه


جمعيت دست به سينه، السلام خدمت شاه


بميرم برات آقا که بين اين تظاهرا


واسه اون دل شکستت نداري مرد خدا.!


دست به سينه است اما دل ما


پي هر کسي شده غير آقا


بخدا سهم آقامون اين نبود


                                 غربت و تنهايي و بي ياري، در ازاي جود؟؟؟؟



نویسنده » مسلم » ساعت 8:45 صبح روز سه‏شنبه 11 تير 1387

هيچوقت يادم نميرود.....


چند روزي بود که پدر بزرگم از دنيا رفته بود و مادر خيلي بي تابي ميکرد‍، پدر بزرگم به گردن همه مردم حق بزرگي داشت ولي نميدانم چرا جنازه اش بر زمين مانده و همه رفته بودند به جايي که سقيفه نام داشت!!!!!!فقط مانده بود پدرم و عده اي از دوستانش، همان پدري که همه زندگيش را وقف پدربزرگ کرده بود و حال هم او، او را دفن ميکرد،....فضاي خانه ما بوي غريبي گرفته بود، جاي خالي او از يک طرف وبي محلي مردم از طرف ديگر همه را دلگير کرده بود.....


صداي عجيبي هر لحظه به ما نزديکتر ميشد، انگار جمعيت زيادي در حال نزديک شدن به خانه ما بودند و من خوشحال که بالاخره کساني آمدند تا به مادر و پدر تسليت بگويند اما..............وقتي  به خانه رسيدند يکي با پا محکم به در زد و بابا رو مورد خطاب قرار داد که: به خدا قسم اي علي بايد خارج شوي و با خليفه پيامبر بيعت کني وگرنه خانه را با خودتان به آتش ميکشم!!!!!!!!!!!!!!!!!!


ترس تمام وجودم را گرفته بود..چه خبر شده؟؟؟؟؟مگه بابام علي خليفه پيغمبر نيست؟؟؟؟؟!!!!!!!پس عُمََر چي داره ميگه....؟آتيش؟؟؟!!!خونه ما!!!!!!!


مادر ميدانست که علي نه تنها شوهر او وخليفه بحق پيامبر است بلکه امام زمان اوست و بر مادر  واجب است جان او را بر جان خود مقدم بدارد ، از طرفي هم او يگانه دخت پيامبر بود و همگان شنيده بودند که پيامبر فرمود: فاطمه پاره تن من است هر کس او را بيازارد مرا آزرده و هر کس که مرا بيازارد خدا را آزرده....پس تصميم گرفت خودش به سراغ اين کفار مسلمان نما برود شايد حيا کنند....و اين در حالي بود که به داداشم باردار بود همان که پيامبر اسمش را محسن گذاشته بود...!!!...اين بود که پدر نشست و مادر رفت تا هر دو به وظيفه الهيشان عمل کنند....


مادرم فرمود:اي عُمَر از خدا نميترسي که بدون اجازه به خانه من وارد ميشوي!!!!!! لحظه اي سکوت فضا را پر کرد اما کم کم صدايي به گوش رسيد، بوي دود ميآمد، و ناگهان شعله هاي آتش...ناموس خدا،دردانه پيامبر،زهرا مادرم پشت در بود و ..................


در ز ضرب لگدي باز شد و شعله زد و گفت:         کِي طاقت اين ضربه زن حامله دارد؟!


نميتوانم بگويم فقط بدانيد که صداي مادرم بلند شد که اي فضه مرا درياب به خدا محسنم کشته شد...واي داداش محسنم با ضربه لگد عمر سقط شد و به شهادت رسيده بود و مادر نقش زمين....بابا پيراهن عمر را گرفت و بر زمين کوبيد و ميخواست او را بکشد اما فرمود:اي پسر صهاک اگر نبود آنچه خدا تقدير کرده و عهدي که پيامبر با من نمود مي دانستي که تو نمي تواني به خانه من داخل شوي....بميرم براي دل بابا که ميديد، اما به امر خدا بايد صبر ميکرد، صبري بسيار سخت تر از صبر ايوب، پس صبر کرد و صبر و صبر....


اين بود که ما مانديم و مادري مجروح و پدري مظلوم و عده اي نامرد....اما ميدانستيم که همان خدايي که ما را به صبر در اين دنيا امر فرموده ، عادل است و به وعده خويش عمل کرده و بوسيله مهدي انتقام ما را از اين ظالمان ميگيرد...چرا که مادر هم پشت در او را صدا زده بود که....


مهدي به فريادم برس......     منتظر بمانيد چرا که ما هم منتظريم......


سقيفه:محلي بود براي مشورت ، صهاک:مادر عمر بن خطاب ، منابع:مادر خوبي داشتيم(ز ام مهدي)،حضرت محسن(محمد باقر انصاري)،اسرار آل محمد(سليم)



نویسنده » مسلم » ساعت 12:36 عصر روز پنجشنبه 2 خرداد 1387

وقتي همگان در زير خنده هاي مصنوعي شان ،تظاهر به آرامش ميکردند،آقا....


 آرامش را برايم معنا کردي.......


مدتي است تظاهر به آرامش ميکنم مهدي جان......



اينک من مانده ام تنها، با ذره اي ايمان


                دنيايي محبت به خاندان رسالت


ميان مردماني بي مروت بي خجالت


               ليک ميمانم ميان آتشي سوزان و ميسوزم


خدايي هست.........



نویسنده » مسلم » ساعت 3:9 عصر روز پنجشنبه 22 فروردين 1387

(مهديار 10ساله)


همه جا تاريک تاريک بود،آرام آرام احساس روشني و گرما ميکردم،عرق از گوشه گونه هام در حال پاين آمدن بود که محمد برادر بزرگم با لگدي توام با مهرباني گفت :پاشو بچه چقدر ميخوابي خورشيد داره صورتتو ميسوزونه..!!!!!داداش امروز عيده؟؟؟خب آره ديگه پاشو مامان گفته از تو باغچه حياط يه کم سبزه واسه سفره بچيني...اِ اِ اِ...پاشو ديگه!!!.....امروز ديگه روز استراحت بابا بود..بنده خدا در اين ماه اسفند چه کارا نکرده بود براي اينکه منو محمد و آبجي نرگس با لباس نو سر سفره بشينيم، و مثل هميشه خودشو مامان به همون لباساي سال قبل اکتفا کرده بودن....


باد بهاري از بين هفت سين ما عبود کردو صورت خسته بابا را نوازش داد..نفس عميقي کشيد و گفت:بچه ها دستاتونو بيارين بالا ميخوام دعا کنم :يا مقلب القلوب والابصار،يا......خدايا روزي حلال به ما بده...همه با هم آمين گفتيم اما خب شور بچگي باعث ميشد صداي من بلندتر از بقيه به گوش برسه...خدايا امسال را سال ظهور حجتت مهدي فاطمه(عجل الله فرجه)قرار بده...ايندفعه صداي آمين گفتنم پايين آمده بود چون به فکر فرو رفته بودم،بابا پارسال هم همين دعا را کرده بود پس چرا دوباره....؟؟؟!!!صورتمو به سمتش چرخوندمو پرسيدم:بابا هر سال بايد سال ظهور امام زمان باشه؟؟؟؟؟سوالم پر از سادگيه کودکانه بود تا جايي که همه خنديدن اما بابا سرشو پايين انداخته بود...وقتي چشماشو ديدم که از اشک پر شده ولي داره سعي ميکنه ما نبينيم از سوالم پشيمان شدم...سرشو بلند کردو منو بوسيدو گفت:وقتي هم سن و سال تو بودم منم سر سفره همين سوالو از پدرم پرسيدم...با دستاش موهاي سرم را به اين طرف و آن طرف ريخت و ادامه داد:بابا جون اگه يه روز من برم سفرمنتظرم ميموني؟؟؟آره باباجون ميمونم....ببينم اگر بگم وقتي از سفر برميگردم که بزرگ بشي و ببينم براي خودت مردي شده باشي چي؟؟؟؟گفتم سر سفره سالهاي بعد از خدا ميخوام زود بزرگ شم و مرد ،تا تو زودتر برگردي...دوباره منو بوسيدو گفت:عزيزکم بزرگ شدي جواب سوالتو ميفهمي.......                (مهديار 20 ساله)


يادش بخير بهم ميگفت:پسرم ميدوني معني اسمت چيه؟؟باباجون مهديار يعني يار مهدي،يار مهدي،يارمهدي....


الان ديگه چهارتايي سر سفره ميشينيم چون بابا دو ساليه که فوت شده..... حالا ميفهمم چرا لحظات آخر ميگفت: بايد بزرگ شي،مرد شي تا از سفر برگرده...بايد بفهمي که فقط امام زمانه که ميتونه همه چيز رو درست کنه...!!!بايد بفهمي که حق اون از اين دنيا غيبت و غربت نيست..!!مهديار ازت ميخوام يار مهدي بشي و يار مهدي بموني چون اونم مثل باباش علي جز خدا کسي رو نداره....اون يه روز مياد چون خدا وعده کرده.....!!


امسال با اجازه داداش محمد من دعا رو خوندم: يا مقلب القلوب والابصار يا....خدايا امسال را سال ظهور حجتت مهدي فاطمه(عجل الله فرجه)قرار بده........آمين



نویسنده » مسلم » ساعت 8:4 صبح روز دوشنبه 27 اسفند 1386

اسمي که روي cd نوشته شده بود چشمم رو به سمت خودش گردوندو ذهني رو که اين روزها پر شده از فکرهاي بيهوده و بي سود، برد به دو سال پيش1384.......اسم خودم بودو cd مجلس اربعين دوسال پيش که در منزل خودمون برگذار شده بود......بي دليل شروع کردم به نگاه کردن.......يادش بخير وقتي مجلس تموم شد به دوستم گفتم مصطفي چند دقيقه اي حرف دارم دوربينو بيار و حرفامو ظبط کن......


هه...چه چهره معصومانه اي داشتم، بدور از بندهاي اين دنيا که حالا دستو پا و دل و همه جامو طوري بسته که دنيا با اين بزرگي برام تنگ شده....چهره رو ولش کن اما چي ميگفتم:


--رفقا حرف هميشگي من:شمايي که فهميدي اما زمانت غريبه شمايي که ميگي آقا دوستتدارم و برا فرجت دعا ميکنم اگر کارهاتو مطابق ميل آقا صاحب الزمان قرار ندي به والله نا مردي کردي به حضرت، پس يا گوشاتو بگيرو صداي هل من ناصر حضرتو نشنو يا اگر شنيدي مثل مرد وايسا و گناه نکن و...--کلي حرفاي ديگه که هر کدومش منو بدجوري برده بود تو فکر.....آخي...حالا که دارم مينوسيم حس حسادت ميکنم به مسلم 2 سال پيش...


خدايا توي اين دوسال چي بسر من اومده؟؟؟يعني منو به بندگي قبول نداري؟؟؟؟؟نه تو هيچوقت کسي رو از در خونت رد نميکني الا.....، بگم آقا منو فراموش کرده ؟؟اينم نه چون خودش فرمود:ما لحظه اي شما را از ياد نميبريم که اگر غير از اين بود دشمنان شما را نابود ميکردند.....پس من چه مرگمه...چرا هواي آسمون دارم اما چسبيدم به زمين....خدايا تو که طعم عسل رو به من چشوندي شيريني هاي اين دنيا واسم خسته کننده شده من دوباره عسل ميخوام..... يا علي بن موسي الرضا هر وقت بوي دنيا گرفتم منو به گدايي افتخار داديو طلبيدي و خداييم کردي ،آقا دلم تنگه......پسرت مهدي فرمود:ما را مي آزارند کساني که دينشان سست تر از بال مگس است....آقا خسته شدم از خودم که دينم مثل بال مگسه...نميتونم تصور کنم که من هم دردي به دردهاي امام زمانم اضافه کردم...


مولاي بي يارم مهدي جان خسته ام از اين همه بي ياد تو بودن...خسته ام از مردم، از پسرهايي که براي احساسات دل يه دختر هيچ ارزشي قائل نيستن، از دخترهايي که معصوميت و سادگيشونو با زرق و برق اين دنيا عوض ميکنن، ازاونايي که براي اينکه بهشون نگن امل خدا رو ميفروشن اونم چه ارزون به قيمت يه نگاه و يه خنده شايدم کمي پول....نکنه خودمم از اونا شدم؟؟؟؟


آقا به چشمام نگاه کن...ديگه اون برق و نداره نه؟؟؟؟؟اما يادتونه اين چشما همون چشماييه که براي غريبيه امام مجتبي خيس خيس بود، مگه رسول الله نفرمود:چشمي که بر حسنم بگريد در قيامت کور محشور نميشود.....آقا هر چي رو از دست دادم محبت شما اهل بيتو هنوز دارم و بهش ميبالم(الحمدلله)....


آقا از دنيا بريدم..............



نویسنده » مسلم » ساعت 10:24 صبح روز دوشنبه 13 اسفند 1386

اگر ميخواستيد به صورتش نگاه کنيد مجبور بوديد صورتتونو با زاويه 45 درجه بالا بگيريد.......قد کشيده و موهاي بلند و فر ،با فرم ريش و زنجير دانه درشتي که به گردن باريکش آويزان کرده بود، چهره اش را از بقيه متمايز ميکرد.... يواش يواش داشت توي شهر معروف ميشد....maker....يک رپ خون حرفه اي که سبک رپ موسيقي را خيلي خوب ميشناسد و اجرا ميکند..... هر کسي که ميفهميدmaker(مِيکر) رفيق درجه يک مسلم هست خنده اش ميگرفت و تعجب ميکرد غافل از اينکه ملاک برتري نزد خدا تقواست نه ظاهر افراد....


تقريبا شبهاي نيمه دهه اول محرم بود که عده اي از نوکراي روسياه امام حسين دور هم جمع شده بوديم و گرم صحبت که گفتيم بريم بشينيم و ادامه بديم ،منم سرمو چرخاندم و گوشه هيئت مِيکر رو ديدم و گفتم باشه بريم پيش ميکر.....نشستم و به صورت مهربانش نگاه کردم و گفتم:ميکر زندگي برات چه رنگيه..؟؟؟؟؟--از خيليا اين سوال را پرسيده بودم و تقريبا همه ميگفتند: خاکستري يا مشکي و دليلش را بي وفايي زمونه و مشکلات مادي و در يک کلام نبود آرامش روحي ميدانستند--ميکر زندگي برات چه رنگيه؟؟؟مثل هميشه نيمچه لبخندي زد و گفت:مشکي...من هم که از زماني که دانستم وارد وادي موسيقي شده منتظر فرصتي بودم که بگم عزيزم محب امام حسين بايد وجودش بوي آقا رو بده نه بوي___پرسيدم چرا مشکي...؟ تُن صداش پايين تر از قبل شد و گفت:چون اين روز ها ايام مُحرمه و توووو محرم زندگي مشکيه..!!!!


خدا ميدونه من چه حالي بهم دست داد و تا آخر دهه هر وقت به ياد جمله اش ميافتادم حس غريبي بهم دست ميداد.....ميکر با اون ظاهر و با اون کليپ هاي رپ اما دل صافش وجود منو بدجوري بهم ريخت....


وقتي ميديدم ميکر يعني کسي که خيلي ها با ظاهر و صفتش مشکل دارن به ديوار حسينيه تکيه داده و در حالي که با حسرت به عکس حرم امام حسين نگاه ميکنه اشک از چشمانش جاريه ميگفتم:آقا جون راسته که شما کِشتيه نجاتيد و هر کسي رو که صلاح بدونيد ميخريد.....زُهير  ،حُر  ،رسول ترک  ،طيب و خيليهاي ديگه که اکثرا در صفات زشت زبان زد خاص و عام بودند اما با داشتن يک صفت يعني محبت اهل بيت ره صد ساله را يک شبه رفتند...


ديگه بهش نميتونم بگم ميکر فقط اونو با يه اسم ميشه خوند غلام امام حسين(عليه السلام)


آقا جون ،خدا گواهه که من هم شما رو دوست دارم.....



نویسنده » مسلم » ساعت 7:41 صبح روز پنجشنبه 18 بهمن 1386

با خودم ميگفتم توي اين دنيا که همه چيزش متعلق به آقاست و به خاطر وجود مبارک امام زمان سرپاست، ولي يه عده اي خودشونو مالک اونا ميدونن لااقل خونه ي پدريه مولا هنوز هست تا وقتي آقا دلش از مردم اين زمونه گرفت بره اونجا و از روي محبت پدرانش براي هدايت و مغفرت اونا دعا کنه اما حالا.....


اونجا رو هم خراب کردن.....


آخه چي ميخواين از جون آقا....


        


 مهدي جان......


نخواهيم گذاشت لکه ننگ بي تفاوتي بر پيشانيمان نقش بندد....



نویسنده » مسلم » ساعت 12:14 عصر روز پنجشنبه 11 بهمن 1386