زندگی با قلبی که هیچ عشقی در آن نیست بسیار زیباتر است از قلبی که با عشقی پر حسرت همراه باشد! عشقی زمینی و دست نیافتنی!
شاید پیش خود بگویی همینکه باز از عشق مینویسم یعنی هنوز درگیرم و در بند آن! ولی نه! باور کن! بدان بسیار از حالت این روزهایم خوشحالم ! حس و حال من مانند کودکیست که هدیه جدیدش را به هر که میرسد نشان میدهد و هر بار با ذوق بیشتری تعریف میکند! وقتی سربازانم با چشمهای پر اعتماد به من خیره میشوند و از عشقهای زمینی خود میگویند و مشورت میخواهند، وقتی از احساس دوطرفه با معشوقشان میگویند!وقتی شعر و غزل میخوانند و با احساس داغ خود بر صورتم نهیب میزنند ، من حتی لحظه ای هم دلم برایت تنگ نمیشود! آری این دل که روزی برای ثانیه ای با تو بودن بر درودیوار میزد چندین ماه است ک بود و نبودت برایش فرقی نمیکند! دیگر از آن دل که با بودنت جایی برای هیچکس نداشت خبری نیست!دیگر هر چه بگردی جایی برای خویش پیدا نمیکنی! و این نیست جز لطف خالقی که مرا از عشق تو رها کرد! شکر و هزار مرتبه شکر
چقدر دوست دارم بنویسم! دوست دارم بگویم که هیچکس جز او نمیتواند دل را خالی از غیر خود کند! هیچکس! 2بار عاشقت شدم و 2 بار از عشقت رها! عشقت تمام سلول های بدنم را دربند خویش درآورده بود! مبادا به خود ببالی!تو یکی بودی مانند همه! لیک این دل من بود که بی دلیل تو را تک عالم میدید! اما هر دوبار آزاد شدنم نبود مگر با دستانی رو به آسمان که از اشک چشم، تر گشته! و هر دوبار لبیک پروردگارم! کاش آنچه را من دانستم دیگران هم بدانند تا همچو من جوانی خویش را بیهوده وبی بها هرز ندهند! جوانی و دورانی که هیچوقت برنمیگردد....
اما! اما هیچوقت برایت بد نخواستم و نمیخواهم! همیشه از خدا عاقبت بخیری ات را خواستم و میخواهم! میدانم زندگی باز هم ما را در مسیر هم قرار خواهد داد و میدانم با دیدنم آنچه در نگاهت شکل میگیرد اگر عشق نباشد نفرت نیست! تو نمیتوانی از من متنفر شوی! نمیتوانی! هرچه کنی و هرچه ناعادلانه در ذهنت مرا مقصر بگیری باز هم با دیدنم، حقیقت ،تنفر ساخته گیت را فرو میپاشد! پس تو نیز همچو من دست به سوی تنها شایسته ی دلدادگی دراز کن و از او خنثی شدن را بخواه! اجابت خواهد کرد!
اینک قلب و احساسم، لایق خود را میطلبد و گویا نیمه ی گمشده ی من نزدیک است....
نویسنده » مسلم » ساعت 7:31 عصر روز پنج شنبه 20 بهمن 90
راستش را به ما نگفتند یا لااقل همه ی راست را به ما نگفتند.!
گفتند: تو که بیایى خون به پا می کنى، جوى خون به راه می اندازى و از کشته پشته می سازى و ما را از ظهور تو ترساندند.
درست مثل اینکه حادثه اى به شیرینى تولد را کتمان کنند و تنها از درد زادن بگویند.!
ما از همان کودکى، تو را دوست داشتیم. با همه فطرتمان به تو عشق می ورزیدیم و با همه وجودمان بی تاب آمدنت بودیم.!
عشق تو با سرشت ما عجین شده بود و آمدنت ، طبیعی ترین و شیرین ترین نیازمان بود.
اما ... اما کسى به ما نگفت که چه گلستانى می شود جهان ، وقتى که تو بیایی...
راستش را به ما نگفتند یا لااقل همه ی راست را به ما نگفتند.!
همه، پیش ازآنکه نگاه مهرگستر و دستهای عاطفه ی تو را توصیف کنند، شمشیر تو را نشانمان دادند.!
آرى ، براى اینکه گلها و نهالها رشد کنند، باید علفهاى هرز را وجین کرد و این جز با داسى برنده و سهمگین ، ممکن نیست.
آرى ، براى اینکه مظلومان تاریخ ، نفسى به راحتى بکشند، باید پشت و پوزه ی ظالمان و ستمگران را به خاک مالید و نسلشان را از روى زمین برچید.
آرى ، براى اینکه عدالت بر کرسى بنشیند، هر چه سریر ستم آلوده سلطنت را باید واژگون کرد و به دست نابودى سپرد.
و اینها همه ، همان معجزه اى است که تنها از دست تو برمی آید و تنها با دست تو محقق می شود.
اما مگر نه اینکه اینها همه مقدمه است براى رسیدن به بهشتى که تو بانى آنى ..
راستش را به ما نگفتند یا لااقل همه ی راست را به ما نگفتند.!
آن بهشت را کسى براى ما ترسیم نکرد.
کسى به ما نگفت که آن ساحل امید که در پس این دریاى خون نشسته است، چگونه ساحلى است؟!
کسى به ما نگفت که وقتى تو بیایى:
پرندگان در آشیانه هاى خود جشن می گیرند و ماهیان دریاها شادمان می شوند و چشمه ساران می جوشند و زمین چندین برابر محصول خویش را عرضه می کند. (1)
به ما نگفتند که وقتى تو بیایى:
دلهاى بندگان را آکنده از عبادت و اطاعت می کنى و عدالت بر همه جا دامن می گسترد و خدا به واسطه تو دروغ را ریشه کن می کند و خوى ستمگرى و درندگى را محو می سازد و طوق ذلت بردگى را از گردن خلایق برمی دارد. (2)
به ما نگفتند که وقتى تو بیایى: ساکنان زمین و آسمان به تو عشق می ورزند، آسمان بارانش را فرو می فرستد، زمین ، گیاهان خود را می رویاند... و زندگان آرزو می کنند که کاش مردگانشان زنده بودند و عدل و آرامش حقیقى را می دیدند و می دیدند که خداوند چگونه برکاتش را بر اهل زمین فرو می فرستد. (3)
به ما نگفتند که وقتى تو بیایى:
همه امت به آغوش تو پناه می آورند همانند زنبوران عسل به ملکه خویش. و تو عدالت را آنچنان که باید و شاید در پهنه جهان می گسترى و خفته اى را بیدار نمی کنى وخونى را نمی ریزى. (4)
به ما نگفته بودند که وقتى تو بیایى:
رفاه و آسایشى می آید که نظیر آن پیش از این ، نیامده است. مال و ثروت آنچنان وفور می یابد که هر که نزد تو بیاید فوق تصورش ، دریافت می کند. (5)
به ما نگفتند که وقتى تو بیایى:
اموال را چون سیل، جارى می کنى ، و بخششهاى کلان خویش را هرگز شماره نمی کنى. (6)
به ما نگفتند که وقتى تو بیایى:
هیچ کس فقیر نمی ماند و مردم براى صدقه دادن به دنبال نیازمند می گردند و پیدا نمی کنند. مال را به هر که عرضه می کنند، می گوید: بی نیازم. (7)
اى محبوب ازلى و اى معشوق آسمانى!
ما بی آنکه مختصات آن بهشت موعود را بدانیم و مدینه فاضله حضور تو را بشناسیم تو را دوست می داشتیم و به تو عشق می ورزیدیم.
که عشق تو با سرشتها عجین شده بود و آمدنت طبیعی ترین و شیرین ترین نیازمان بود.
ظهور تو بی تردید بزرگترین جشن عالم خواهد بود و عاقبت جهان را ختم به خیر خواهد کرد. به امید تعجیل آنروز...
...................................................................................................................................
پی نوشتها:
(احادیث از پیامبراکرم (ص))
1. ینابیع المودة، ج 2،ص136. 2. بحارالانوار، ج?51، ص 75. 3. بحارالانوار، ج 51، ص 104.
4. منتخب الاثر، ص 478. 5. البیان ، ص?173. 6. صحیح مسلم، ج 8، ص 185.
7. مسنداحمد ، ج 2، ص 530
نویسنده » مسلم » ساعت 6:21 عصر روز شنبه 10 دی 90
اگر کسی ذره ای خدا را شناخت آنوقت...
اگر کسی ذره ای آخرین فرستاده ی خدا یعنی محمد مصطفی (صلی الله علیه و آله) را شناخت آنوقت....
اگر کسی ذره ای پاره ی تن پیامبر، فاطمه ی زهرا (علیها سلام) و معنای سرور تمام زنان بودن را شناخت آنوقت....
اگر کسی ذره ای همتای رسول خاتم و جان و برادر او یعنی علی بن ابی طالب(علیه السلام) را شناخت آنوقت....
اگر کسی ذره ای سبط رسول خاتم، فرزند غریب علی یعنی حسن مجتبی(علیه السلام) را شناخت آنوقت...
اگر کسی ذره ای نور چشم پیامبر، دردانه ی علی و زهرا، جان زینب کبری، مولای ابالفضل یعنی حسین بن علی(علیه السلام) را شناخت آنوقت...
آنوقت خواهد فهمید که دست دراز کردنِ اباعبدلله در مقابل عده ای حرامی برای جرعه ای آب یعنی چه؟!
آنوقت به داغ دیدگان همیشگیه کربلا خرده نمیگیرد که چرا بر سرو سینه میزنید!
افسوس و صد افسوس که حسین بن علی را با دیگران قیاس میکنند و شمریان را به همتاهای خودشان!

ولی زهرا جان! غصه نخور! تا نفس در گلو داریم داد میزنیم که حسینت را از شهر جدش اخراج کردند و به قربانگاه بردند و از هیچ گناهی در حق او و اهل بیتش کوتاهی نکردند! داد میزنیم که این داغ کمر رسول خدا را شکست! فریاد میزنیم که حسینت حتی شش ماهه ی خود را هم برای خدا هدیه کرد! و اگر جهل زمانه بر دهانمان سیلی زد و فریادمان را خفه کرد این آتش را در قلب خود حفظ خواهیم کرد تا روزی که وعده ی خدا برسد و انتقام قاتلینش را با سینه های سوخته ی ما بگیرد!
خدایا تو را به اسیریه زینب کبری جهان را از وجود هر شر و زشتی و بدی خالی کن! این وعده ی توست بیا و به غربت مظلومان عالم در وعده ات تعجیل کن.
آمین
نویسنده » مسلم » ساعت 1:40 عصر روز پنج شنبه 17 آذر 90
فکرش را میکردی ؟! به راحتی انکار کردند!! عجب مردمی . . !!
از آن جماعت یکصدو بیست هزار نفری فقط به تعداد انگشتان دست، پای عهدو قولشان ماندند !
همه دیدند ها! همه! ماجرا آنقدر روشن برگزار شد که هیچکس فکرش را هم نمیکرد که بتوان روز را منکر شد!! ولی....
آخ!ببخشید! اشتباه کردم! هیچکس جز شیطان و یارانش که در میان آن جمعیت ، خود را مومن جا زده بودند! آری آن ها در همان جا و همان حال که با علی (ع) دست بیعت می دادند در ذهنشان نقشه ها را میچیدند!! و موفق هم شدند!
باز خدا انسان را امتحان کرد و باز اختیار انسان سرکش، بر عدم اطاعت او رقم خورد!
مراسم را در بیابان برگزار کرد تا کسی نگوید هواسم پی بازار بود و نفهمیدم!
منبر ساخت تا کسی نگوید پایین بودو ندیدم!
آیات الهی را تلاوت کرد تا کسی نگوید از پیش خود تصمیم گرفته و کارش به امر خدا نیست!
قبل از اعلام ولایت علی(ع)، پرسید آیا من از نفس تان به خودتان اولی تر نیستم!؟ تا کسی نگوید مقصودش صاحب اختیاریه علی(ع) نیست!
به اقرار زبانی اکتفا نکرد!سه روز ماند تا تک تک مردم با علی بیعت کنند تا کسی نگوید منظور او از مولا، دوست داشتن بوده و نه سروری و امامت!
خطبه را تا نزدیک عصر طولانی کرد و آنقدر آیات و آیات وآیات فرمود تا کسی برایش هیچ جای سوال نماند!
آنقدر روشن و محکم بیان کرد که جبرئیل به استحکام انتصابش گواهی داد!
ولی باز این مردم سست ایمان سکوت کردند! به ترس جان و نان و زنان شان!
مردم مدینه؟؟؟!! ارزان فروختید دینتان را..!
مردم امروز جهان؟؟!! ارزان فروختیم امام زمان مان را.....
نویسنده » مسلم » ساعت 1:1 عصر روز چهارشنبه 25 آبان 90
این روزها چقدر آرامم . . !! گویا زندگی برایم از نو آغاز گشته! زندگی که 5سال بدست خودم به فنا رفته بود!
وقتی باز هم در لحظه ی عصبانیت گوشش را بست و دهان باز کرد مانند همیشه، من نیز مانند همیشه برای آرام کردن و روشن کردنش اقدام کردم ولیکن باز دهن به ناسزا گشود!
بس بود سکوت! بس بود ادب در برابر بی ادبی! یس بود احترام در برابر بی احترامی! من نیز دهن باز کردم و ذره ای از ادبیات در خور شخصیتش را بکار بردم! و گویا آرام گشتم! چقدر لب گزیده بودمو سکوت کردم! چقدر در خود ریختمو حتی به رویش نیاوردم! چقدر با حرفهایش بر رویم سیلی زدو من نوازشش کردم! ولی چه سود! روز بروز جری تر و دریده تر! و شاید همه ی اینها اشتباه بود! شاید...
اینک آنقدر از زیر بار این عشق رها گشتم که کم مانده پرواز کنم! حسی که قبلها در کنارش تجربه کردم!
آنقدر برایم بی ارزش شدی که دلم را هم بر نابودی یادگاری هایت مجاب کردی! و اینک در حالی که نه از یادگاریهایت برایم مانده و نه از یادت و نه عشقت تو را به خدای خودت میسپارم و امیدوارم عاقبتت بخیر شود.

من به اشتباه بودن ارتباطمان از روز اول معترف بودمو هستم! حتما یادت هست که روز اول هم گفتم که هیچ چیز نمیخواهم فقط 2همکلاسی هستیم! حتما یادت هست که فقط من نبودم که باز میگشتم! بارها و بارها تو بازگشتی! حتما یادت هست که نه تنها من،خودت مخالف ازدواجمان بودی! حما یادت هست وقتی هردو به ازدواج فکر کردیم من1ماه تمام زندگی ام را تعطیل کردم و فقط در پی مشاوره و تحقیق بودم! حتما یادت هست وقتی جواب مشاوره ها 95%منفی بود دیگر برای ازدواج ارتباطی نداشتیم! حتما یادت هست که قدمی از گلیمم فراتر نرفتم مگر به خواست و پیشقدمیه تو! حتما یادت هست که با اجازه تو شروع شد و با خواست تو تمام کردیم! و حتما یادت هست که اگر به دنیال ارضای نفس خویش بودم به راحتی از دستت نمیدادم و با کوچکترین حرفت همسو نشده و تمام نمیکردم! لااقل امیدوارم اینها یادت بماند که فردا روز برای فرزندت نگویی عاشقی داشتم که بر من جفا کرد!
و تو ای دوستی که داستان عشق مرا میخوانی نصیحت من را بشنو!!! هرگز و هرگز زندگی ات را برای یک زن بنا نکن! هرگز همه چیزت را برای یک زن فدا نکن! هرگز خودت را برای یک زن فنا نکن! زنت را دوست بدار، عاشقانه به دورش بگرد، غمخوارو دلدارش باش ولی فقط و فقط بخاطر بندگی و رضای خدا... در آن وقت چه قدر تو را بداند و چه نداند بازنده نخواهی بود!
یادم میآید از نصیحت دخترکی بزرگ که آنگاه که غرور ،گوشهایم را کر کرده بود به من گفت: آقای....هیچوقت همه چیزت را تابع محض یک زن نکن! ولی من مانند حرفهای بزرگ دیگرش، نفهمیدم...
ب امید عاقبت بخیری برای همه ی مردم عالم....
نویسنده » مسلم » ساعت 9:18 صبح روز شنبه 21 آبان 90