سفارش تبلیغ
طرح 24000 شهید










درباره نویسنده

مسلم[61]
وقتشه.....تا عرش راهی نیست آماده ای...؟پر وا کن.... وقتی در آخر، عرصه ی محشر بپا شود/ وقتی خدا در آنروز به عدالت صدا شود/ وقتی کلام همه مدعیان روشن فکر/ در پیش حرف خالق یکتا بی بها شود/ وقتی نتیجه ی یک عمر سرسپردگی/ پرونده ای شود و به دستم رها شود/ وقتی به حکم خدای علیم و بی همتا/ خدمت به خلق نتواند برایم دوا شود/ حالم چگونه است وقتی که بنگرم/ کارم ز قرآن و ز عترت جدا شود/
ID من
Email من


لینک دوستان
قرآن و اهل بیت(ع) تنها راه نجات
شیعارین

با دلت گوش کن...


آمار بازدید
بازدید کل :9178

   

   1   2   3   4   5   >>   >

راستش را به ما نگفتند یا لااقل همه ی راست را به ما نگفتند.!
گفتند: تو که بیایى خون به پا می کنى، جوى خون به راه می اندازى و از کشته پشته می سازى و ما را از ظهور تو ترساندند.
درست مثل اینکه حادثه اى به شیرینى تولد را کتمان کنند و تنها از درد زادن بگویند.!
ما از همان کودکى، تو را دوست داشتیم. با همه فطرتمان به تو عشق می ورزیدیم و با همه وجودمان بی تاب آمدنت بودیم.!
عشق تو با سرشت ما عجین شده بود و آمدنت ، طبیعی ترین و شیرین ترین نیازمان بود.
اما ... اما کسى به ما نگفت که چه گلستانى می شود جهان ، وقتى که تو بیایی...


راستش را به ما نگفتند یا لااقل همه ی راست را به ما نگفتند.!
همه، پیش ازآنکه نگاه مهرگستر و دستهای عاطفه ی تو را توصیف کنند، شمشیر تو را نشانمان دادند.!
آرى ، براى اینکه گلها و نهالها رشد کنند، باید علفهاى هرز را وجین کرد و این جز با داسى برنده و سهمگین ، ممکن نیست.
آرى ، براى اینکه مظلومان تاریخ ، نفسى به راحتى بکشند، باید پشت و پوزه ی ظالمان و ستمگران را به خاک مالید و نسلشان را از روى زمین برچید.
آرى ، براى اینکه عدالت بر کرسى بنشیند، هر چه سریر ستم آلوده سلطنت را باید واژگون کرد و به دست نابودى سپرد.
و اینها همه ، همان معجزه اى است که تنها از دست تو برمی آید و تنها با دست تو محقق می شود.
اما مگر نه اینکه اینها همه مقدمه است براى رسیدن به بهشتى که تو بانى آنى ..


راستش را به ما نگفتند یا لااقل همه ی راست را به ما نگفتند.!
آن بهشت را کسى براى ما ترسیم نکرد.
کسى به ما نگفت که آن ساحل امید که در پس این دریاى خون نشسته است، چگونه ساحلى است؟!
کسى به ما نگفت که وقتى تو بیایى:
پرندگان در آشیانه هاى خود جشن می گیرند و ماهیان دریاها شادمان می شوند و چشمه ساران می جوشند و زمین چندین برابر محصول خویش را عرضه می کند. (1)
به ما نگفتند که وقتى تو بیایى:
دلهاى بندگان را آکنده از عبادت و اطاعت می کنى و عدالت بر همه جا دامن می گسترد و خدا به واسطه تو دروغ را ریشه کن می کند و خوى ستمگرى و درندگى را محو می سازد و طوق ذلت بردگى را از گردن خلایق برمی دارد. (2)
به ما نگفتند که وقتى تو بیایى:  ساکنان زمین و آسمان به تو عشق می ورزند، آسمان بارانش را فرو می فرستد، زمین ، گیاهان خود را می رویاند... و زندگان آرزو می کنند که کاش مردگانشان زنده بودند و عدل و آرامش حقیقى را می دیدند و می دیدند که خداوند چگونه برکاتش را بر اهل زمین فرو می فرستد. (3)
به ما نگفتند که وقتى تو بیایى:
همه امت به آغوش تو پناه می آورند همانند زنبوران عسل به ملکه خویش. و تو عدالت را آنچنان که باید و شاید در پهنه جهان می گسترى و خفته اى را بیدار نمی کنى وخونى را نمی ریزى. (4)
به ما نگفته بودند که وقتى تو بیایى:
رفاه و آسایشى می آید که نظیر آن پیش از این ، نیامده است. مال و ثروت آنچنان وفور می یابد که هر که نزد تو بیاید فوق تصورش ، دریافت می کند. (5)
به ما نگفتند که وقتى تو بیایى:
اموال را چون سیل، جارى می کنى ، و بخششهاى کلان خویش را هرگز شماره نمی کنى. (6)
به ما نگفتند که وقتى تو بیایى:
هیچ کس فقیر نمی ماند و مردم براى صدقه دادن به دنبال نیازمند می گردند و پیدا نمی کنند. مال را به هر که عرضه می کنند، می گوید: بی نیازم. (7)
اى محبوب ازلى و اى معشوق آسمانى!
ما بی آنکه مختصات آن بهشت موعود را بدانیم و مدینه فاضله حضور تو را بشناسیم تو را دوست می داشتیم و به تو عشق می ورزیدیم.
که عشق تو با سرشتها عجین شده بود و آمدنت طبیعی ترین و شیرین ترین نیازمان بود.
ظهور تو بی تردید بزرگترین جشن عالم خواهد بود و عاقبت جهان را ختم به خیر خواهد کرد.  به امید تعجیل آنروز...
...................................................................................................................................


پی نوشتها:
(احادیث از پیامبراکرم (ص))
1. ینابیع المودة، ج 2،ص136.                 2. بحارالانوار، ج?51، ص 75.                    3. بحارالانوار، ج 51، ص 104.
4. منتخب الاثر، ص 478.                       5. البیان ، ص?173.                                  6. صحیح مسلم، ج 8، ص 185.
7. مسنداحمد ، ج 2، ص 530



نویسنده » مسلم » ساعت 6:21 عصر روز شنبه 10 دی 90

اگر کسی ذره ای خدا را شناخت آنوقت...


اگر کسی ذره ای آخرین فرستاده ی خدا یعنی محمد مصطفی (صلی الله علیه و آله) را شناخت آنوقت....


اگر کسی ذره ای پاره ی تن پیامبر، فاطمه ی زهرا (علیها سلام) و معنای سرور تمام زنان بودن را شناخت آنوقت....


اگر کسی ذره ای همتای رسول خاتم و جان و برادر او یعنی علی بن ابی طالب(علیه السلام) را شناخت آنوقت....


اگر کسی ذره ای سبط رسول خاتم، فرزند غریب علی یعنی حسن مجتبی(علیه السلام) را شناخت آنوقت...


اگر کسی ذره ای نور چشم پیامبر، دردانه ی علی و زهرا، جان زینب کبری، مولای ابالفضل یعنی حسین بن علی(علیه السلام) را شناخت آنوقت... 


آنوقت خواهد فهمید که دست دراز کردنِ اباعبدلله در مقابل عده ای حرامی برای جرعه ای آب یعنی چه؟!


آنوقت به داغ دیدگان همیشگیه کربلا خرده نمیگیرد که چرا بر سرو سینه میزنید!


افسوس و صد افسوس که حسین بن علی را با دیگران قیاس میکنند و شمریان را به همتاهای خودشان!


ghamar


ولی زهرا جان! غصه نخور! تا نفس در گلو داریم داد میزنیم که حسینت را از شهر جدش اخراج کردند و به قربانگاه بردند و از هیچ گناهی در حق او و اهل بیتش کوتاهی نکردند! داد میزنیم که این داغ کمر رسول خدا را شکست! فریاد میزنیم که حسینت حتی شش ماهه ی خود را هم برای خدا هدیه کرد! و اگر جهل زمانه بر دهانمان سیلی زد و فریادمان را خفه کرد این آتش را در قلب خود حفظ خواهیم کرد تا روزی که وعده ی خدا برسد و انتقام قاتلینش را با سینه های سوخته ی ما بگیرد!


خدایا تو را به اسیریه زینب کبری جهان را از وجود هر شر و زشتی و بدی خالی کن! این وعده ی توست بیا و به غربت مظلومان عالم در وعده ات تعجیل کن.


آمین



نویسنده » مسلم » ساعت 1:40 عصر روز پنج شنبه 17 آذر 90

فکرش را میکردی ؟! به راحتی انکار کردند!!   عجب مردمی . . !!


از آن جماعت یکصدو بیست هزار نفری فقط به تعداد انگشتان دست، پای عهدو قولشان ماندند !


همه دیدند ها! همه! ماجرا آنقدر روشن برگزار شد که هیچکس فکرش را هم نمیکرد که بتوان روز را منکر شد!! ولی....


آخ!ببخشید! اشتباه کردم! هیچکس جز شیطان و یارانش که در میان آن جمعیت ، خود را مومن جا زده بودند! آری آن ها در همان جا و همان حال که با علی (ع) دست بیعت می دادند در ذهنشان نقشه ها را میچیدند!!      و موفق هم شدند!


باز خدا انسان را امتحان کرد و باز اختیار انسان سرکش، بر عدم اطاعت او رقم خورد!


مراسم را در بیابان برگزار کرد تا کسی نگوید هواسم پی بازار بود و نفهمیدم!


منبر ساخت تا کسی نگوید پایین بودو ندیدم!


آیات الهی را تلاوت کرد تا کسی نگوید از پیش خود تصمیم گرفته و کارش به امر خدا نیست!


قبل از اعلام ولایت علی(ع)، پرسید آیا من از نفس تان به خودتان اولی تر نیستم!؟ تا کسی نگوید مقصودش صاحب اختیاریه علی(ع) نیست!


به اقرار زبانی اکتفا نکرد!سه روز ماند تا تک تک مردم با علی بیعت کنند تا کسی نگوید منظور او از مولا، دوست داشتن بوده و نه سروری و امامت!


خطبه را تا نزدیک عصر طولانی کرد و آنقدر آیات و آیات وآیات فرمود تا کسی برایش هیچ جای سوال نماند!


آنقدر روشن و محکم بیان کرد که جبرئیل به استحکام انتصابش گواهی داد!


ولی باز این مردم سست ایمان سکوت کردند! به ترس جان و نان و زنان شان!


مردم مدینه؟؟؟!! ارزان فروختید دینتان را..!


مردم امروز جهان؟؟!! ارزان فروختیم امام زمان مان را.....



نویسنده » مسلم » ساعت 1:1 عصر روز چهارشنبه 25 آبان 90

این روزها چقدر آرامم . . !!   گویا زندگی برایم از نو آغاز گشته! زندگی که 5سال بدست خودم به فنا رفته بود!


وقتی باز هم در لحظه ی عصبانیت گوشش را بست و دهان باز کرد مانند همیشه، من نیز مانند همیشه برای آرام کردن و روشن کردنش اقدام کردم ولیکن باز دهن به ناسزا گشود!


بس بود سکوت! بس بود ادب در برابر بی ادبی! یس بود احترام در برابر بی احترامی! من نیز دهن باز کردم و ذره ای از ادبیات در خور شخصیتش را بکار بردم! و گویا آرام گشتم! چقدر لب گزیده بودمو سکوت کردم! چقدر در خود ریختمو حتی به رویش نیاوردم! چقدر با حرفهایش بر رویم سیلی زدو من نوازشش کردم! ولی چه سود! روز بروز جری تر و دریده تر! و شاید همه ی اینها اشتباه بود! شاید...


اینک آنقدر از زیر بار این عشق رها گشتم که کم مانده پرواز کنم! حسی که قبلها در کنارش تجربه کردم!


آنقدر برایم بی ارزش شدی که دلم را هم بر نابودی یادگاری هایت مجاب کردی! و اینک در حالی که نه از یادگاریهایت برایم مانده و نه از یادت و نه عشقت تو را به خدای خودت میسپارم و امیدوارم عاقبتت بخیر شود.


انتها


من به اشتباه بودن ارتباطمان از روز اول معترف بودمو هستم! حتما یادت هست که روز اول هم گفتم که هیچ چیز نمیخواهم فقط 2همکلاسی هستیم! حتما یادت هست که فقط من نبودم که باز میگشتم! بارها و بارها تو بازگشتی! حتما یادت هست که نه تنها من،خودت مخالف ازدواجمان بودی! حما یادت هست وقتی هردو به ازدواج فکر کردیم من1ماه تمام زندگی ام را تعطیل کردم و فقط در پی مشاوره و تحقیق بودم! حتما یادت هست وقتی جواب مشاوره ها 95%منفی بود دیگر برای ازدواج ارتباطی نداشتیم! حتما یادت هست که قدمی از گلیمم فراتر نرفتم مگر به خواست و پیشقدمیه تو! حتما یادت هست که با اجازه تو شروع شد و با خواست تو تمام کردیم! و حتما یادت هست که اگر به دنیال ارضای نفس خویش بودم به راحتی از دستت نمیدادم و با کوچکترین حرفت همسو نشده و تمام نمیکردم!  لااقل امیدوارم اینها یادت بماند که فردا روز برای فرزندت نگویی عاشقی داشتم که بر من جفا کرد!


و تو ای دوستی که داستان عشق مرا میخوانی نصیحت من را بشنو!!! هرگز و هرگز زندگی ات را برای یک زن بنا نکن! هرگز همه چیزت را برای یک زن فدا نکن! هرگز خودت را برای یک زن فنا نکن! زنت را دوست بدار، عاشقانه به دورش بگرد، غمخوارو دلدارش باش ولی فقط و فقط بخاطر بندگی و رضای خدا...  در آن وقت چه قدر تو را بداند و چه نداند بازنده نخواهی بود!


یادم میآید از نصیحت دخترکی بزرگ که آنگاه که غرور ،گوشهایم را کر کرده بود به من گفت: آقای....هیچوقت همه چیزت را تابع محض یک زن نکن! ولی من مانند حرفهای بزرگ دیگرش، نفهمیدم...


ب امید عاقبت بخیری برای همه ی مردم عالم....



نویسنده » مسلم » ساعت 9:18 صبح روز شنبه 21 آبان 90

حال که مینویسم در درونم جوشش و شعله ای خانمان سوز زبانه گرفته به گونه ای که خود را کنترل میکنم که در مقابل دیدگان خانواده، چشمانم نبارد و چقدر سخت شدست برمن!  آری با صدای خود به من گفت که دیگر برای کس دیگریست! و چقدر سخت بود تحمل ادامه ی حرف زدنش!!


این نوشتار آخرین دست نویس من در مورد کسیست که با تمام وجود دوستش داشتم و در عالم نبود به عین او در احساسم و وجودم! آخرین نوشته ای که نتوانستم به دستش برسانم!


برای از بین بردن یادگیاری هایش تمام وجودم را همراه کردم ولیکن باز دلم عنان دستم را به دست گرفت تا لرزه های دستم نتواند جملاتی را که دستان او آنان را حک کرده بود نابود کند! تصمیم گرفتم تمام یادگاری هایش را به همراه دست نوشته های خودم که در 9ماه دوری ام ازش،در خلوت و در نبودش، با جان نوشته بودم و آنان را در هیچ جا حتی وبلاگ ثبت نکرده بودم همه را تسلیم خودش کنم تا هرچه میداند کند ولیکن نشد! نشد! نشد!!!


پس آخرین نامه را که دیروز برایش نوشتم را میگذارم و او را با تمام خاطرات به گورستان قلبم میسپارم:


................................................................


سلام یگانه...


این نوشتار از جانب کسی است که روزگاری نه چندان دور آنقدر بالا بود که هیچ چیز و هیچ کس توان ایجاد تزلزل در جایگاهش را نداشت ولیکن امروز حالش از خودش هم بهم میخورد..!!


در پیشگاه دخترکی 20 ساله پیش لرزه هایی را حس کرد،مقاومتش کارساز بود تاجایی که پلی ارتباطی میان او و دخترک شکل گرفت و ازآنجا بود که داستانی متفاوت آغاز شد.


پسرک جز لبخند او به چیز دیگری فکر نمیکرد چرا که هیچکس را به عین او دوست نداشت... ولیکن عشقی که دروغ خوانده شد..!!


بس است ! تکرار مکررات سودی ندارد و همچنین دردودل کردن با کسی که پس از پشت کردن به دلش، دل من را هم انکار کرد...


مهم نیست...       مهم نیست.......... کلمه ای که شاید دل بی صاحبم را آرام کند...


من !! مسلم !! آنقدر پایین آمدم و حقیر شدم که دخترکی هر آنچه لایق ... بود به من بار کرد ولیکن من باز دورش گشتم و نازش را خریدم! آنقدر در مقابلش سست اراده گشتم که کم ماند به گوشم سیلی بزند .!    فقط و فقط به یک جرم!! : گذشتن از او برای زندگی مشترکی که همگان گفتند ثباتی ندارد!!!


 آری جرمم این بود که او را به زنی مطلقه تبدیل نکردم... ای کاش با آن همه ادعا میفهمید!!!  ای کاش میفهمید که همیشه هم نباید همه چیز را تجربه کرد !! چرا که عمر آنقدر ها هم طولانی نیست...


امروز که حقیقتِ ادبت را فهمیدم و امروز که تو را بدون پوشش میبینم به تصمیم دردناکم میبالم!! که اشتباه نکردم..!


   - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -


رفتم پشت بوم، همونجایی که باهات تلفنی حرف میزدم، یادگاریاتو بردم که بسوزونم اما بازم نتونستم! برمیگردونم به خودت!هرکاری خواستی باهاش بکن.


وقتی داری میخونیش و به خودت  میگی احمق!یادت باشه من فراموشت کرده بودم!برگشتی با عشق به من و من رو به فلاکت امروزم انداختی...


رفتم که خار از پا کشم       محمل نهان شد از نظر   یک لحظه غافل گشتمو      صد سال راهم دور شد         16/8/90ساعت19


.................................................................................


اگر روزی این نوشته رو خوندی سعی کن تو زندگی مشترک چیزی رو از همسرت بخوای که خودت حتما بهش عمل میکنی! وگرنه حرفای دیگتم بی اعتبار میشه.


بدرود عشق زمینیه من و بدرود عامل سقوط من از عرش به فرش...   بدرود نازنین


یادگار او



نویسنده » مسلم » ساعت 12:41 عصر روز سه شنبه 17 آبان 90

   1   2   3   4   5   >>   >